... سفر به نوستالو ژیهای نه زیاد دور ،نه خیلی قدیمی ...

سلام عشق مامانی
امروز 30 مهر ماه ِ
روز اخر از ماه مهربونیه
و باز هم یه ماه مهربون دیگه داره میره تا جاش رو بده به ماه دوست داشتنیه آبان ...
و تو تا این لحظه ،
1 سال و 11 ماه و 17 روز و 5 ساعت و 21 دقیقه و 41 ثانیه سن داری
این روزهای من پر شده از مشغله و هیاهو
مشغله ای ندارم جز دوست داشتن تو
و هیاهویم برای تدارک جشن تولد دو سالگیه توست 
تو این روزها حسابی همه جا رو تمیز کردم
و امروز نوبت رسیده به اَتاق شما
البته قبلاً اتاقت رو تمیز مرده بودم و تمیز کردن اتاقت جز برنامه هر روزه و گاهی چند بار در روز منه ...
اما امروز کارم جابه جا کردن لباسهای تابستونیت و جایگزین کردنش با لباسهای پاییز و زمستونت بود ...
که ، کـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...
کار بی فایده ای بود گلم ...
وقتی لباسهای پارسالتو در آوردم و بهت پوشوندم
سر آستیناش تا آرنجت بود و شلوارات تبدیل شده بود به شلوارک
تو کی این همه بزرگ شدی عزیز دلم ؟؟؟؟
اگر چه هر روز و شب با همیم و میفهمم که بزرگ شدی ، اما نمی دونستم ماشال اینقدر آقا شدی جیگری ِ من ...

وقتی این شلوارتو دیدی کلی ذوق کردی و گفتی :" وَََََََه مامان "
نمیدونم از رنگی بودنش خوشت اومده بود یا از اینکه فکر کردی لباس جدیده
؟
تازگیها ذوق کردنتو این جوری نشون میدی و منم کلی میخوام بخورمت و فشارت میدم ، اونقدر که گاهی لجت در میاد از این همه فشار و تنگنا
...

اما وقتی ساک نوزادیت رو باز کردم ...
تو وجودم پر شد از آه و حسرت ...
حسرت روزهایی که خیلی زود گذشت و یا بی تکرار میمونه و یا سالهای خیلی دور اتفاق میوفته ...
اما اگه هم اتفاق بیفته تو یدونه مامانی ، دردونه مامانی عزیز دلم
و هیچ کس نمیتونه جای تو رو برام بگیره ...
من با تو مادر بودن رو تجربه کردم
و اگه اتفاق بیفته که خواهر و برادر دار بشی فقط تجربیات مادرانم برای اونهاست
دلم تنگ شد برای بوی تنت ، بوی پاکی نوزادیت
دلم تنگ شد برای صدای اونقه اونقه نی نی بودنت
و پر از اه شدم از روزهایی که شاید به خاطر خستگی بعد از به دنیا آوردنت از دستشون دادم ...
توی اون ساک پر بود از خاطراتت
از روزی که ساکتو آماد کردم و برای دنیا اومدنت لحظه شماری میکردم

وقتی لباس هاتو کنارت گذاشتم تازه با تمام وجود حس کردم که چقدر آقا شدی نفسم


این اخمتم به خاطر ایجاد مزاحمت مامان در هنگام بازی شماست کوچولوی من



اینم از کشوی کفشهات عسلـــــــــــــــمــ
بهت گفتم :" رادین جو یادته وقتی به دنیا اومدی ، چی گفتی ؟"
تو هم میگی :" اونقه اونقه شیر شیر مامان "
و بعد میگی :" مامان مویی " < یعنی مامان روحی هم اونجا بود >
این دیالوگ رو به این خاطر میگی ، چون هر وقت از کنار بیکترستان محل تولدت رد میشیم برات میگم و شما هم حفظش کردی ...

سرگرمیه این روزهای تو
خالی کردن کمد لباسهاته
یا بازی با موبایل من


تو موبایل هم یا بازی نی نی جان انجام میدی

یا مشغول اذیت و آزار و حرف زدن با نرم افزار گربه سخن گو هستی

اونقدر هزار ماشالا باهوشی که خودت میری تو صفحه نی نی جان و خودت load میکنیش
که باعث شدی تا بابایی کلی تعجب کنه
اولا فکر میکرد که اتفاقی میری و من دارم اغراق میکنم ، اما شخاش وقتی در اومد که خودش با چشمهای خودش دید
فقز یکم مونده pattern گوشیمم ساد بگیری و خودت بشی صاحب گوشیم
که البته بلدی اما نمیتونی سر جای خودش بنشونیش پسر بلا

تازه هم فقط نمس مامان یُسایه ای
بابا که بهت میگه نفس می هستی ؟
میگی : مامان یُسایَه < رخساره >
میگه نه نمس بابا محسنی که داد میزنی میگی :" نه ، مامان یُسایُه "
نفس مامان الهی قربونت بشم منـــــــــــــ

تازه یاد گرفتی به جای "دست" هم بگی " تشکر " عزیزمــــــــ.gif)

ساده مینویسم ساده ی ساده ,
بی هیچ تشبیه و اشاره ...
بدون ابهام و استعاره ....
نه ایجاز و ابهام و نه کنایه ....
از بلند نبودن هجایش هراسی نیست و از کوتاه
نبودنش واهمه ای
....
ساده مینویسم ساده ی ساده ,
نه قصیده ... چار پاره غزل و یا که ترانه ...
تنهای تنها یک تشدید میگذارم با اجازه
:
دوستـــــــــــــ داررررررررررررررمـــــ
همین




... سفر به نوستالو ژیهای نه زیاد دور ،نه خیلی قدیمی ...
